آرشیو وبلاگ
آبان ٩٠
امرداد ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
شهریور ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
آذر ۸۳
شهریور ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
می خوانم
تخت طاووسو یادته؟
وعده کرده بودی برام یه تخت بسازی
از پر طاووس
یا شایدم از پر قو
پلکان اون ساختمون شماره 19 رو چطور؟
بعدِ تو یه بار رفتم اونجا
دس کشیدم به دیوارا و پلههاش
از بیرون چشمیِ اون در هم توش رو نیگا کردم
بعد نشستم رو یکی از پلهها
خواسّم یه دل سیر گریه کنم
ولی نکردم
فقط سرمو گذاشتم رو زانوهام
خیلی آروم
چن لحظه بیشتر طول نکشید
اگه که بیشتر میشد
همونجا کارم تموم بود
پلقّ و تموم!
ولی پا شدم
راهمو کشیدم و رفتم
بعدِ اون پسرای زیادیو بردم اونجا
تا رو سنگ قبر یه عشق قدیمی
با هم عشقبازی کنیم
تا حالا دیگه آدمای زیادی اونجا رو بلدن
حتما زوجهای زیادی هم رفتن اونجا
و تا می تونستن همدیگرو بوسیدن
همینجوری
از لج این دنیا
که اینقد بیحساب کتابه
و رحم و انصاف سرش نمیشه
برا همهشون خوشحالم
که عشقو تجربه کردن
و بوسههای یواشکی رو
درسته که عشق ما به سرانجوم نرسید
ولی شیرینی یه چیزو به کلی آدم نشون دادیم
اینکه چقدر ساده میشه عشق کرد
و از هیچّی نترسید
و با کله رفت توش
آره
همینقد ساده
زلدا پارکر
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ - مریم شکرانی
سن زیر پل میرابو میگذرد
عشقهای ما نیز
میبایست به خاطر بسپرم که
خوشی همیشه بعد رنج برمیگردد
شب میرسد و ساعتها زنگ میزنند
روزها میگذرند و من میمانم
دست در دست و چهره به چهره
به کسالت مینگرد موج
بازوان ما را
که تا ابد به هم پل میزنند
شب میرسد و ساعتها زنگ میزنند
روزها میگذرند و من میمانم
عشق میگذرد چون روانی این آب
عشق میگذرد
آهسته، مثل زندگی
خشونتبار، مثل امید
شب میرسد و ساعتها زنگ میزنند
روزها میگذرند و من میمانم
روزها و هفتهها میگذرند
نه گذشته برمیگردد
نه هیچ عشقی
سن زیر پل میرابو میگذرد
شب میرسد و ساعتها زنگ میزنند
روزها میگذرند و من میمانم
گیوم آپولینر
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ - مریم شکرانی
1.
تکلمش مشکل پیدا کرده بود، همینطور بینایی و راه رفتنش. در را که باز کرد گفت: "هنوز همان دختر جذاب و شیرینی". منظورش از شیرین را نفهمیدم. برایم شراب ریخت. گفت به سلامتی تو. شراب را که خوردیم، سه تا سیگار بهمن کوچک کشیدم. گفتم نمی کشی؟ گفت بعد از بیماری دیگر نه. دستش را دراز کرد سمتم. گرفتمش. مرا کشید روی کاناپه، کنار خودش. بغلم کرد و گونهام را بوسید. بساش نبود، لبهایم را میخواست و بعد لابد کل تنم را. محکم بغلش کردم که نتواند جم بخورد و بیشتر پیشروی کند. توی بغلم مثل یک بچه شده بود. صدای بلند قلبش را میشنیدم که گروپ گروپ صدا میکرد. نه که بگویم نمیخواستمش، نه! ولی تاثری که از شنیدن حال و روزش پیدا کرده بودم و همینطور شباهت حرکاتش حین معاشقه – از بغل کردن و بوسیدن دستها گرفته تا تحمیل کردن خودش زمانی که راستی راستی نمی خواهیاش- با فرد دیگری در گذشته، باعث دلزدگیام شد. دیگر نمیخواستمش ولی بر طبق عادت مالوف اکثر پسرهای همپالگیاش خودش را تحمیل میکرد. نمیخواستم جوری پساش بزنم که دلخور شود یا فکر کند به خاطر بیماریاش است. پرسیدم از عین چه خبر؟ کمی سرد شد و عقب کشید. حربه درست جواب داده بود. گفت ازدواج کرده. یک سال است که ازدواج کرده. گفتم بهاش میآمد. از آن آدمهای عشق ازدواج بود. خواستم بپرسم اولین باری که من و عین را با هم دیدی عاشق من شدی؟ ولی نپرسیدم. به جایش گفتم: اولین باری که من و عین را با هم دیدی چه فکری کردی؟ گفت فکر کردم اصلا به هم نمیآیید.
2.
- دوستم عین رو یادته؟
- کدوم عین؟
- عین، عاشق سینهچاک، میمرد برام...
- آها..خب؟
- ازدواج کرده. یک ساله ظاهرا. هر هر هر
- میخندی؟ خنده داره؟ خاک بر سرش! ملت چقدر راحت احساسشون رو شیفت میکنن.
- نه! من نه خوشحال شدم نه ناراحت.
- آخه اینقدر به سرعت! مطمئن باش خودش و زندگیش رو به گا داده با این طرز ازدواج.
- نمیدونم چطوری ازدواج کرده، نپرسیدم. بی خیال بابا. گفتم بخندیم یه ذره، همین!
3.
تلفنم زنگ میخورد. شمارهی سین بود. برداشتم. گفت میخواهم ببینمت. گفتم باشد. فکر کردم در مورد میم و گندی که زده بود میخواهد صحبت کند. آخر میم خان دوست من بود و من به گروه معرفیاش کرده بودم. ولی گفت نه، فقط خواستم برویم بیرون و گپی بزنیم. گفتم باشد. توی پارک دور فلکه قرار گذاشتیم. گفت برویم کافه. گفتم نه. آفتاب زمستانی همین بیرون را دوست دارم. نشستیم. از دوستی برایش گفتم که نویسنده بود و حالا مریض شده بود. او هم ناراحت شد. از هانا آرنت و توتالیتاریسمش صحبت کردیم. گفت که دارد کتابی مینویسد تحت همین عنوان. از سنت حرف زدیم. از اینکه اگر به آن تن ندهی، میخواهد که لهت کند. از رابطهاش و نوع خاص ازدواجاش با الف گفت. اینکه رابطهی باز را انتخاب کرده اند و نخواستهاند مثل همه به یکدیگر عادت کنند و بعد زیرآبی بروند و خودشان و زندگیشان را به گا بدهند. گفتم میدانم، میفهمم. گفت که اکثر دوستانشان که زوج بودهاند، بعد از فهمیدن نوع رابطهی آنها، ارتباطشان را قطع کردهاند. ولی بعد از طلاق، هرکدام جدا جدا دوباره برگشتهاند. گفت آدمها یا با ما دوست نمیشوند یا اگر بشوند دوستیشان درست و حسابی است، حد وسط ندارد. خندیدم. گفتم خوش گذشت. گفت باز هم ببینیم هم را. گفتم باشد.
4.
- با یکی از بچههای ورکشاپ ژوهانسبورگ چت میکردم...همون پسر مکزیکیه.
- اونی که خوب میرقصید؟
- آره. گفت بیایید مکزیک. فقط هم هزینهی بلیط رو بدید که میشه حدود 1.5 میلیون. بقیهش با من. از اونجا هم زمینی میبرتمون کوبا.
- ولی من همون 1.5 رو هم ندارم. 3 تومن داشتم که دادم رفت.
- عب نداره بعد از عید پروژه میگیریم درمیآد پولش.
- پوووف!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ - مریم شکرانی
تو مردهای
زیر خروار خروار خاک خوابیدهای
ما ناراحت شدیم
و گریه کردیم
بعضی هم جیغ کشیدند
و حتی صورت خراش دادند
تو فرشته شدی
بهترینِ بهترینها
پرفضیلتترین در عالم
و همه در مدحت کلماتی گفتند
بعضی هم کمی پچ پچ کردند
درِگوشی
گفتند حیف شد، جوان بود
هفت روزت طی شد
یا شاید هم پنج روز
بعضیها از مدل حلوایت تعریف کردند
بعضی هم دستور پخت چلو مرغ و تهچین و ژلهی بعد غذا را گرفتند
بعد همه رفتند
به خانههایشان
خانههایی که چند روز گردگیری نشده بود
و بوی قرمهسبزی و بخور بخور در آن تعطیل شده بود
خانهها تمیز شد
بساط بخور بخور برپا
همه سگدو زدند
مثل گذشته
و بعضی هم زیر زیرکی
برنامههایی ریختند
سفر
چند روز تعطیلی
پارتی با بر و بچ
عرقخوری باغ شمال
با تو؟
بی تو؟
.
.
.
تو مردهای
زیر خروار خروار خاک خوابیدهای
انگار اصلا نبودهای.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ - مریم شکرانی
ابله بودن، خودخواه بودن و سالم بودن، سه شرط لازم برای خوشبختی است... اما اگر اولین شرط را نداشته باشیم، همه چیز بر باد می رود.
گوستاو فلوبر
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ - مریم شکرانی
بمان در کنارههای سنگی دریای سیاه که گه گاه عصیان می کند و شراب گلهای صد تومانیاش معروف است بمان و همچنان سمفونی بنواز آنجور که تک تک نتهایش لابلای موهامان گیر کند و در تاریکنای شب لبانمان را بنوازد بمان با همان سراشیب وکمی باران برای بوسههای نمناک بخیسان پاها را و میخچههای روزهای بیشب بمان در چینچین دامنهای حریر و سوزش سرشانههای برهنه آنجا که همه زیبائیم وستودنی سپید و زرد و سرخ بمان بمان تا بازگردیم شهر عاشقان یک روز و دو روز برایمان بمان
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ - مریم شکرانی
در را بسته ام
و پنجره ها را
سکوتی در قعر می خواهم.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ - مریم شکرانی
گفته بود که بروم دنبالش. در ایستگاه مترو منتظرش نشسته بودم. از دور که دیدمش،بلند شدم و ایستادم. وقتی به ام رسید،دستش را آرام گذاشت توی دستم. سوار قطار شدیم. توی راه هیچ حرفی نزد. فقط یکبار گفت: "کی می رسیم؟" گفتم: "یه کم دیگه" یک ایستگاه مانده به خانه پیاده شدیم. ایستگاه نزدیک خانه همیشه شلوغ بود. توی خیابان پر از دستفروش بود. محله شان به نسبت محلهء ما جای اعیان نشین و خلوتی بود. به همین خاطر یک ایستگاه زودتر پیاده اش کردم. خواستم از کوچه پس کوچه های خلوت ببرمش.
وارد خانه که شدیم،یکراست رفت توی اتاقم و گفت: "اتاق تو" خانه یک اتاق بیشتر نداشت. از اتاق بیرون رفتم تا راحت باشد و لباسش را عوض کند. وقتی برگشتم دیدم نشسته روی تخت و دارد کتابی را که روی پاتختی افتاده بود، ورق می زند. یک تی ش.رت سفید با یک شلوار قهوه ای سوخته تنش بود. دستهای لاغرش از توی آستینهای کوچک تی ش.رتش افتاده بود بیرون. گفتم: " این شلوارت رو تا حالا بیرون نپوشیده بودی" گفت: "آخه شلوار تو خونمه"
با همان شلوار و تی ش.رتی که توی خانه تنش بود،آمده بود. حتی معلوم بود که زیر تی ش.رت س.ینه بند هم نبسته بود. اینقدر راحت و بی تکلف که لحظه ای دلم خواست بروم جلو و بغلش کنم،ولی سخت جلوی خودم را گرفتم. به آشپزخانه رفتم و برایش بستنی آوردم. گفتم: "از همونهاست که دوست داری، " خندید. بستنی اش را که خورد،گفت: "کارتون ببینیم" گفتم: "چه کارتونی؟" گفت: "سیمپسونها" نشست پشت کامپیوتر. سی دی را برایش گذاشتم و خودم نشستم روی تخت،پشت سرش. از پشت، قسمتی از سرش از بالای پشتی صندلی و دو آرنجش که به دسته ها تکیه داده بود،پیدا بود. توی بعضی صحنه ها ،سرش را کمی به عقب پرت می کرد و با همان حالت بچه گانه اش می خندید. بعضی وقتها برمیگشت و به عقب،سمت من، نگاهی می کرد و می پرسید: " می بینی؟"من هم می گفتم: "می بینم" کارتونش را که دید،گفت: " خوابم می آد،بخوابیم" دلم نمی خواست بخوابیم. دلم می خواست بیدار باشیم. بیدار باشیم و من با همان حالت ولع همیشگی حرکاتش را نگاه کنم.
گفت: "نه،دوست دارم توهم بخوابی" به ناچار برای خودم بالش و رواندازی آوردم و روی زمین کنار تخت دراز کشیدم.خیلی سریع خوابش برد. از خواب که بیدار شد، گفت: "نخوابیدی،نه؟" گفتم: "نه" توی جایم نشستم. قیافهء خواب آلودش همانطور بود که همیشه فکر می کردم. به آشپزخانه رفتم تا چای بگذارم. برای هردومان چای ریختم. کنارش بیسکویت گذاشتم و شکر. می دانستم با چایش قند نمی خورد. چای را که خورد گفتم: " دوست داری خرت و پرتهام رو ببینی؟" سرش را تکان داد و ذوق زده شد. همیشه از خیابان منوچهری که رد می شدیم،جلوی خنزر پنزر فروشیهای کنار خیابان می ایستاد و خرت و پرتهایشان را تماشا می کرد. گاهی هم سکه،انگشتر،گل سینه،فندک یا چیز دیگری انتخاب می کرد و من برایش می خریدم.
چمدان قراضه ام را از زیر تخت کشیدم بیرون. کنارم روی زمین نشست. بیشتر چیزهایی که توی چمدان بود را طی سالها و کم کم جمع کرده بودم و در عین بی ارزشی اش، برای خودم گنجینهء گرانبهایی بود. می دانستم که او هم خوشش می آید. هر چیزی که از توی چمدان در می آوردم،می گرفت، به دقت وارسی می کرد و کنارش روی زمین می گذاشت. یک مدال قدیمی که از قبل توی خانه بود و معلوم نبود مال چه کسی است،یک ساز دهنی زنگ زده،چند مدل دوربین قدیمی،یک عصای منبت کاری شده،عینک های قدیمی و شکسته ام،انواع و اقسام سنگها،تعدادی سکه،یک چراغ خواب کوچک ،یک پرچم قدیمی ایران که آرم شیر و خورشید رویش بود و در آخر هم چند مدل فلوت ریکوردر که برادرم معلوم نبود از کدام حراجی خریده و برایم فرستاده بود و من بلد نبودم که صدای هیچکدام را درآورم. یکی از فلوتها را برداشت و شروع کرد به زدن. انگشتان کشیده و ظریفش به نرمی روی سوراخهای فلوت حرکت می کرد. نمی دانستم که بلد است فلوت بزند. گفتم: "نگفته بودی فلوت می زنی؟" گفت: "قبلا می زدم،دیگه نمی زنم" انگار چیز بدی به یادش آمده باشد،بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
تمام اتاق پر از چیزهایی شده بود که من از چمدان درآورده بودم و او چیده بود روی زمین. بلند شدم و پشت سرش به هال رفتم. نشسته بود جلوی شومینهء خاموش. گفتم: "سردته" گفت: "یه کم" گفتم: " می خوای چای درست کنم؟" گفت: "نه،من می خوام قهوه درست کنم" همیشه می گفت که قهوه های خوبی درست می کند. قول داده بود که برای من هم درست کند. قهوه و شکر و یک شیرجوش کوچک به اش دادم. کناری ایستادم و خیره شدم به حرکت دستهایش. انگشتانش به همان نرمی حرکت می کرد که لحظه ای پیش روی سوراخهای فلوت حرکت کرده بود. به هال رفتم و شومینه را روشن کردم. قهوه ها را ریخت و روبرویم روی زمین نشست. انعکاس شعله ها روی چهره اش،رنگ زیبایی به آن داده بود. ناگهان صورتش را بین دستهایش گرفت و آرام شروع کرد به گریه کردن. دستپاچه شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. همه چیز خوب بود.از صبح همهء حواسم جمع بود که کاری نکنم که باعث ناراحتی و دلزدگی اش شوم. دلیل گریهء ناگهانی اش را نمی فهمیدم. گفت که می خواهد برگردد خانه. سریع لباس پوشیدم. مانتو و روسری اش را آوردم تا تنش کند. تا خانه شان همراهی اش کردم. وقتی داشت می رفت طوری نگاهم می کرد که انگار دفعهء آخر است. به خانه که برگشتم سینی قهوه هنوز جلوی شومینه بود.اتاقم پر از خرت و پرت هایی بود که روی زمین چیده شده بود.کنار تخت روی زمین نشستم.چند تار مویش روی سفیدی بالش مانده بود. تارها را به آرامی برداشتم،لای دستمالی پیچیدم و گذاشتم گوشهء چمدان.
1. همیشه حالم بهم می خورد از آدمهای پر مشغله. حالا خودم شدم همون طوری. یک آدم پرمشغلهء مهمِ قلابی..یه مزخرف دیگه به مزخرفهای عالم اضافه شده!
2. خب می تونی نباشی. مشغله ت رو کم کن..
3. بشو مثل من: بیکار ، بی مشغله ، بی درد..
1. مسئله اینجاست که نمیشه ، گیر می افتی، یه روز سرت رو بالا می کنی می بینی افتادی تو یه مسیری و همینطوری داری میری.
2. لنی یه چیزی می گفت تو خداحافظ گری کوپر..
3. ماداگاسکار
1. دیگه حتی نمی رسم فکر کنم ، حتی به عشق..
2. عشق و پشق و کشک و ..
3. عشق..همان کودک موذیه گند مزخرف
1. چیز عجیبیه.. هر بار که برای من ظاهر شده ، متفاوت از بار قبل بوده و همچنان عجیب.
2. باید حواست باشه گیرش نیفتی .
3. می تونی خودت رو اینقدر با مطالعه مشغول کنی که دیگه نیازی به عشق نداشته باشی.
1. ولی من میگم عشق رو همواره باید تجربه کرد. اون اثری که روی خودت میگذاره مهمه نه چیز دیگه. آدمها می آن و می رن.
2. درسته. من هم بارها به این رسیدم. که با عشقی که توی وجودم نسبت به یک آدم داشتم ، می تونستم عاشق هزار تا آدم دیگه بشم و در کیفیت اون عشق هم هیچ تفاوتی نکنه..درسته.. اثری که روت میذاره..درسته.
3. ولی من هنوز هم مطالعه رو ترجیح می دم. عشق به مخاطراتش نمی ارزه.
1. باید خطر کنی دیگه. عاشق بشی ، فارغ باشی و دوباره از اول.
2. یکی از دوستهام تو پروفایل یاهو 360 اش ، تو قسمت"مای اینترست" نوشته بود:"ایجاد عشقهای آتشین"
3. ها ها ، سو سیلی!
1. اند فنتستیک!
2. طرف آدم سطح پایینی هم هست. رفتارش رو با پسرها دیدم. همونقدر قربون صدقهء این میره که قربون صدقهء قبلی می رفت یا قبل تری. به همه شون کادوهای گرون قیمت میده ، برا همه شون کلی وقت و انرژی می گذاره ، ولی به محض اینکه یکی تموم شد سریع میره دنبال بعدی.
3. اصولا آدمهایی که خیلی زبون ریزند و اهل قربون صدقه همینطورند، سطحی و مبتذل..دیسگاستینگ!
1. قربونت برم که اینقدر شیرین زبونی عسلکم!!
2. جیگرتو خام خام بخورم یا که بپزمش اول؟؟
3. اه.حالم بهم خورد. ولی جدا پسرها خیال می کنند از این چرت و پرت ها بگن دخترها خوششون می آد؟!
1. لابد یه عده خوششون می آد.
2. کافکا یه جایی یه حرف جالبی می زنه. می گه عشق مثل یک ماشین می مونه که تو رو به یک دنیای وسیع و ژرف می رسونه. حالا اگر تو این مسیر اتفاق بدی برات افتاد تقصیر ماشینه نیست ، یا تقصیر مسیره یا راننده یا تعمیرکار یا مسافر یا هر چیز دیگه. عشق رو نباید متهم کنی.
3. ولی به نظر من اون طرف هم مهمه. اگه به اندازهء کافی بزرگ نباشه، عشق رو زایل می کنه.
1. ماشین..تعبیر خوبی بود.
2. نه اون طرف چه اهمیتی داره. زمانی با پسری دوست بودم از یک خانوادهء ترک سطح پایین. پسره یک علاف درست و حسابی بود. بی سواد، ماشین باز ، بد دهن .. خلاصه لعبتی بود واسه خودش. اسمش امان بود.
3. امان؟ چه اسم تابلویی..هاها.
1. اتفاقا اینطوری بهتره، حداقل از اول می دونی با کی طرفی. بهتر از این باسوادهای به ظاهر مترقیه که بعدا هم تو زرد از آب در می آن.
2. خیلی آدم باحالی بود،بی ادعا،خاکی،خل و چل..مثلا به اش می گفتم:"امروز خیلی مودم پایینه" می گفت:"مو چیه؟مو مگه پایین بالا داره؟" جدی می گفت ها.
3. مای گودنس..
1. آخرش چی شد؟
2. تجربهء جالبی بود..وعجیب. یک روز غیب شد، دیگه زنگ نزد ، من هم همینطور.
3. اوکی ، رسیدیم میدون.
1. بامزه بود.
2. همیشه آخرش تلخیه گسی داره.
3. تلخیه گس. باید چشید..ودید.
1. پس بچش و ببین.
2. سی یو لیتر،الیگیتر.
3. افتر وایل،کروکودایل.
1. فهلن.
2. فهلنات.
3.فهلنوت.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مریم شکرانی
تعجب می کنم
از ما
که این همه زیبا بودیم و تلخ
فسرده از دنیا و همهء شما
و بر همه تان لعن می فرستادیم
و فکر به طناب و قرص و حتی بند کیف
کیفورمان می کرد
دورمان می کرد
.
.
تلخ بودیم و
تلخ تر از ما
ناخدا مشکی بود
که بر او بوسه های شیرین می زدیم
و تلخ تر از پیش می شدیم
و ناخداهای بسیار را
در انتظار بوسه هایمان
دق کش می کردیم
□
تعجب می کنم
از ما
که حالا این همه شادیم
و شیرین
دیگر آن نیستیم
و دنیا دیگر
حتی به تخمدانمان هم نیست.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ - مریم شکرانی
(ادامه)
به نقطه ای که الان در آن بود فکر می کرد . خوشحال بود؟ نه . ناراحت بود ؟ نه . هیچ حس خاصی نداشت . دختر بیست و چند ساله ای بود که در یکی از لحظات عمرش , ناگهان ایستاده بود , فکر کرده بود و مسیرش را 36 درجه به چپ تغییر داده بود . از بچه درسخوانهای یک بعدی دور و برش روگردانده بود و سعی کرده بود به سمتی دیگر شنا کند , اما حالا با کی ها طرف بود ؟ یک عده بچه تنبل پر ادعا ! زمانی مطمئن بود همه چیز تحت کنترل است و تغییر جهتی که داده , حتما بهترین کار ممکن بوده , اما حالا دیگر خیلی مطمئن نبود . یعنی در پس ِ پشت ِ خرده فکرهایش به این نتیجه رسیده بود که تنها دست و پای بیشتری زده و خودش را خسته تر از پیش کرده است . در نهایت هر دو دسته خیلی فرقی با هم ندارند , در واقع هر دو یک پخ اند . حتی گاهی , در لحظاتی که سعی می کرد منصف باشد , دستهء اول را انسانهای قابل احترام تری می دید . به هر حال راهی را شروع کرده بود و باید تا انتها می رفت . به تقدیر و قسمت اعتقادی نداشت , یعنی بیشتر به این معتقد بود که تصمیماتش را برای زندگی خودش بگیرد و تا انتها پای تصمیمی که گرفته بایستد . این روش را اخلاقی تر می دانست , تا اینکه آینده و همهء تصمیم ها و درست و غلطشان را بیندازی گردن خدایی که برای خودت ساخته ای و کار خودت را راحت کنی .
مادربزرگ را می دید زمانیکه هم سن و سال خودش بود , به این فکر می کرد که آن زمانها در سرش چه می گذشته ؟ به چه فکر می کرده ؟ به تقدیر معتقد بوده ؟ قیافه اش چه طوری بوده ؟ همانطور که همه بوده اند , مد روز ؟ یا نه , یک تیپ خاص خودش ؟ ابروها . . . همیشه پهن , موها . . همیشه کوتاه , کوتاه و مشکی , آرایش هم . . فقط پودر. جعبهء پودرش خالی شده بود و رژ لب کنارش دست نخورده باقی مانده بود , دیگر فاسد شده بود . ولی حالا دیگر , مادربزرگ فقط به یک چیز فکر می کرد , به اینکه ظالم بوده یا مظلوم ؟ اینکه 6 سال مثل یک تکه گوشت روی تخت بیفتد و همه انتظار مرگش را بکشند حقش بوده یا نه ؟
ولی او نه ظالم بود , نه مظلوم. یکی بود مثل همه.
..(ادامه دارد)
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ - مریم شکرانی
عادت داشت با یاد آدمها زندگی کند , حتی زمانی که هنوز در زندگی اش بودند , یادشان مهمتر از خودشان بود . آن روزها مادربزرگ هنوز زنده بود , نفس می کشید , اما او دیگر به دیدنش نمی رفت . مادر بزرگ را خیلی دوست داشت , خیلی زیاد , اما حالا دیگر تنها یادگارهایش را جمع می کرد : جعبهء پودری که یک رژ لب هم از کنارش بیرون می آمد ولی دیگر فاسد شده بود , کتاب آشپزی ملوک السلطنه که چاپ سال ١٣٢٠ بود , دیگچهء کوچک مسی که رنگش به قرمزی می زد , عکسهای دورهء کودکی , نوجوانی , جوانی , میانسالی ... در میان عکسها , یک عکسش را از همه بیشتر دوست داشت . یک عکس پرسنلی , مال زمانی که مادربزرگ ٧ یا ٨ ساله بود . پشت عکس پشت نویسی شده بود . با همان حالت اثیری که در چهرهء او هم به یادگار گذاشته بود , به دوربین زل زده بود . - دستم رو نگاه کن , سرت صاف باشه دختر ... بعد هم احتمالا صدای "چیلیک " و نوری که یک لحظه چشمش را می زد و تا چند ثانیه اتاق در چشمش تاریک و روشن می شد . به این فکر کرد که حتما او هم مثل خودش , بعد از فلاش که آن زمانها حتما آتشین بوده , یک آن ترسیده که نکند چشمهایش توی عکس بسته افتاده باشد . شاید هم نه , چون احتمالا این اولین عکسی بوده که ازش بر می داشته اند , آن هم برای دبستان . آن عکس را توی کیف پولش گذاشته بود و به دوستانش هم نشان می داد . - مادربزرگمه . - فوت شده ؟ خدا بیامرزدش . - ممنون . می دانست مادر بزرگ روی تختش هنوز نفس می کشد و بیش از پیش به زندگی چنگ می زند . مادربزرگش یک آنتی فمینیست بود . مادرش هم همینطور – البته او اینطور فکر می کرد- ولی خودش نه فمینیست بود نه آنتی فمینیست, یعنی مدرک قابل اثباتی از او در این زمینه در دسترس نیست . تنها در وبلاگ شخصیش زمانی یک شعر سروده بود با این عنوان : "لایک اِ مازلم فمینیست !" در این شعرش به مادر بزرگش هم اشاره ای کرده بود , ولی شعر دیگری داشت که تنها برای او سروده بود . اسمش فانوس یا ناقوس یا چیزی شبیه به این بود . در شعرش از او خواسته بود که هر چه زودتر دنیا را ترک گوید. ..(ادامه دارد)
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ - مریم شکرانی
(سرخوشی) فلوت می زند با ترنم سر انگشتان لبخند می زند به روشنی دو چشمان غوطه می خورد آزاد و چرخ زنان □ (هبوط) و اینک وقت هبوط پس ضربه می زند بر پوستهء نازک زهدان و فرود می آید بر زمینی سخت خشن و دیگر نه چندان ایمن □ (زیستن) کنون است وقت جدال اما به دور از مردمان تا مگر بیابد همی کوره راه عافیت فراسوی هر دو جهان □ (عاقبت) ترنم سر انگشتان فلوت زن اینک خون چکان و چشمان روشن لبخند زن اینک دمادم مروارید غلتان آنقدر تا انجماد خون در انگشتان و پرده های شیشه ای بر سر در دو چشمان □ (تسلیم و رضا) هم اینک پای می کوبد همراه این مردمان بر گرد زهدان زنی تا خوشامد بگوید آمدن همراهی دیگر به این جهان !
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - مریم شکرانی
مانده ام سرگردان
در پیچ و خم این دوران
ندانم به کجا؟
ندانم که چه وقت؟
دستم به پیش
پایم به پس
فکرم به هر کجا
در افقهای ناپیدای فردا
آید روز از پس روز
ماه از پس ماه
کی باشد تا کنم فکری
از برای این پیدا و ناپیدا !
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مریم شکرانی
ژولیتم
بیست و سه ساله
روزی عشق را چشیدم
تلخ بود
مثل قهوه سیاه
طپش قلبم را زیاد کرد
تن زنده ام را
تحریک
حس هایم را بیدار
رفت
*
ژولیتم
آویزان
از بهارخواب بلند
فریاد می کشم بازآ
صدایش می زنم بازآ
*
لب گزیده ام را
به خون
لکه می کنم
باز نیامد
*
ژولیتم
هزار ساله
زنده ام
هالینو پوشویاتووسکا
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ - مریم شکرانی